شعر ی هست زیبا که به پیشنهاد یکی از دوستان تقدیم می کنم:
الا ای رهگذر منگر چنین بیگا نه بر گورم
چه می خواهی در این کاشانه ی عورم
چسان گریم چسان گویم حدیث قلب رنجورم
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی چه می دانی که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی نورم
کجا می خواستم مردن حقیقت کرد مجبورم
چه شب ها تا سحر عریان به سوز فقر لرزیدم
چه ساعت ها که سر گردان به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا چه آفت ها که من دیدم
سکوت زجربود و مرگ بود وماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت بقعر خاک پوسیدم
ز بسکه با لب محنت زمین فقر بوسیدم
|
+| نوشته شده توسط
طیبه همرنگ در چهارشنبه 3 خرداد1385
|